تبليغاتX
ناگفته های من
حرفهایی که ارزش گفتن نداره!!!

روزی که گذشت واسه من مثل تمام روزهای دیگه بود، عادیِ عادی

در حالی که شاید نباید اینجوری می‌بود...

جریان از چه قراره؟


صبح مثل هر روز دیگه‌ای از خواب بیدار شدم، صبحانه‌ام رو خوردم و به جایی رفتم که به تازگی واسه خودم سرگرمی پیدا کردم.
یک مغازه‌ی فروش کامپیوتر که هر روز واسه کمک میرم اونجا
امروز زیاد سرمون شلوغ نبود، ولی 2 تا کامپیوتر بود که باید ویندوز عوض می‌کردم
در حال عوض کردن ویندوز بودم (چقدر از عوض کردن ویندوز بدم میاد [نیشخند]) که به بخشی رسیدم که باید ساعت و تاریخِ سیستم رو تنظیم می‌کردم
زمانی که می‌خواستم تاریخ رو تنظیم کنم، به تقویم رجوع کردم که ببینم امروز چندم نوامبره (اصولاً تاریخ کامپیوترها بر اساس میلادی تنظیم میشه) که با تعجب دیدم 8 نوامبره

باورم نشد، تاریخ گوشیم رو نگاه کردم، بله درست بود
امروز 17 آبان 1388 بود (گوشی من تقویم هجری شمسی داره [نیشخند])

یعنی واقعاً یک سال دیگه بزرگ شدم؟

یعنی امروز روز تولد من بود؟ چرا هیچ فرقی با روزهای دیگه نداشت؟

فقط امروز 22 سالگی تموم شد و وارد 23 سالگی شدم، یک سال دیگه هم گذشت.

حتی هیچ کس هم متوجه نشد که امروز چنین اتفاقی افتاده.

دوست ندارم که بیشتر از دنیای واقعی تو دنیای مجازی کسی بهم تبریک بگه تولدم رو

اصلاً از این تبریک گفتن‌ها و این کارها خوشم نمیاد ولی حداقل انتظار دارم که خانواده‌ام یادشون باشه که چنین روزی وجود داره.

هرچند امسال خودم هم یادم رفته بود که چنین روزی وجود داره و این روز چرا باید واسه من اهمیت داشته باشه.

بگذریم.....

زندگی داره قشنگ و قشنگ‌تر میشه ......

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 1:30 قبل از ظهر | لینک  | 

بعضی وقت‌ها خیلی دوست داشتم که مطلب جدیدی توی وبلاگم بزارم.
اکثر اوقات موضوع هم داشتم و ساعت‌ها باهاش کلنجار می‌رفتم که چی بنویسم، ولی باز هم وقتی می‌خواستم بنویسم یا تنبلی می‌کردم، یا حالش رو نداشتم یا ....

تو این مدت موضوع‌های زیادی رو ننوشتم و مطمئناً از دست رفته، ولی اونهایی رو که واسم مهمه می‌نویسم که بعداً یادم نره.

اولین موضوعی که بهش فکر کردم، تصمیم‌گیری واسه آینده‌ی زندگیمه.
من نمی‌خوام اونجوری که خانواده می‌خوان زندگی کنم، من می‌خوام خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم.
تصمیم گرفتم حالا که سال آخر دانشگاه هستم، واسه کارشناسی ارشد بخونم.
می‌دونم که خیلی مسیر سخت و پر فراز و نشیبیِ، می‌دونم که این راه ممکنه به سرانجام نرسه، ولی ارزش تلاش کردن رو داره.

احتمالاً از هفته‌ی دیگه سفت و سخت می‌افتم دنبالش، با اینکه شانس قبولی امسال رو خیلی پایین می‌دونم.
اگه امسال قبول شدم که هیچ، وگرنه واسه سال آینده که سال سرنوشت سازه واسم، برنامه‌ی کامل و جامعی دارم.

دومین مورد که نمی‌تونم ازش بگذرم اینه که توی هفته‌ی گذشته بچه‌ی خواهرم به دنیا اومد و من واسه اولین بار دایی شدم.
بیشتر از این نمی‌تونم توضیح بدم که واسه من خیلی عزیز و دوست داشتنیِ

امیدوارم بتونم نقش دایی بودن رو خوب ایفا کنم

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 2:59 قبل از ظهر | لینک  | 

دوست دارم بنویسم، اما نمیدونم از چی و از کجا بنویسم

مشکلاتم با پدرم تا حدودی رفع شده ولی کامل حل نشده.
اون روز پدرم اومد باهام صحبت کرد و از دغدغه هاش توی جوونی واسم گفت، از اینکه دوست داشته وقتی که بچه دار میشه با بچه اش اختلاف نسلی نداشته باشه.
دغدغه ای که دغدغه ی منم هست، یکی از ترسهام واسه زندگی آینده همینه.
اما این روزها اختلافم با پدرم روز به روز داره بیشتر میشه، چه در مسائل شخصی، چه در مسائل سیاسی و ...
دیروز میگفت فلانی رو دیدم گفته که داریم یک دوره کارآفرینی میزاریم به پسرت بگو حتماً بیاد شرکت کنه که فردا هرکاری بخواد بزنه این به دردش میخوره.
یا شبی در مورد یک مسئله ی کاری که من اصلاً هیچ اعتقادی بهش ندارم صحبت میکنه و طوری برخورد میکنه که من حتماً باید برم اونجا و کاری رو انجام بدم که نه دوست دارم و نه از محیط اونجا لذت میبرم.
حالا پدر من که چنین دغدغه ای توی جوونی اش داشته به سرعت داره از من دور میشه، حالا با توجه به اینکه منم توی خیلی از خصوصیات با پدرم مشترکم چه جوری میتونم چنین دغدغه ای نداشته باشم؟

مسئله ی بعدی اینه که نمیدونم چرا هرکی یه جا کار درست رو میکنه دیگران یا مسخره اش میکنن یا اینکه کاری میکنن که اون هم کار اشتباه رو انجام بده.
میخواستم توضیح بدم ولی دلم نیومد.

شاید کاری که من میکنم اشتباهه و کار دیگران درست، بالاخره فعلاً هم من دارم کار اونها رو انجام میدم

دلم میخواست از بقیه ی دغدغه هام هم بنویسم ولی دوست ندارم جو اینجا عوض بشه

بعضی مسائل رو نمیشه به کسی گفت یا حتی جایی نوشت

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 2:17 قبل از ظهر | لینک  | 

امروز اولین روز ماه رمضان بود

همون اول سال یک جورایی با خودم فکر میکردم که امسال سال خوبی باشه واسم، هرچند تا اینجا زیاد خوب نبوده

نه اینکه بد بوده باشه، اما حداقل این 2-3 ماه اخیر زیاد خوب نبوده، ولی از بابت چیزهایی که دیدم و اون چیزهایی که به طرز فکرم اضافه شده میتونم بگم خوب بوده.

حالا این ماه رمضونی میخواد خیلی خوب بشه
یعنی اولش که خیلی خوب بوده، امیدوارم تا آخرش خوب باشه

نمیدونم که توی این یک سالی که گذشته از پارسال ماه رمضان تا امسال چه کار خوبی انجام دادم که شامل این لطف بزرگ شدم.
هرچی فکر کردم به جایی نرسیدم، شاید یکی از کارهایی که موجب این لطف بزرگ شده این باشه که با تمام مشکلات و اتفاقهایی که واسم رخ داده (از جریانات سیاسی بگیر تا مشکلات ریز و درشت کاری و خانوادگی) باز هم امیدم رو از دست ندادم و اعتقادم به خدا که کم نشده، شاید حتی زیادتر هم شده باشه.
یک جور دیگه هم میشه به این قضیه نگاه کرد و اونم اینه که من هیچ کار درست و حسابی نکردم تو این 1 سال، حتی از خیلی چیزها که میتونست منو به خدا نزدیک تر کنه جدا شدم ولی خدا میخواد مرام کش کنه منو
میخواد بگه اگه تو ما رو فراموش کردی، ما کسی رو فراموش نمیکنیم.

در هر صورت الآن خیلی خوشحالم و مثل چند سال قبل که واقعاً مهمونی خدا رو حس میکردم امسال هم واقعاً دارم مهمونی خدا رو حس میکنم

حالا دلیل این خوشحالی چیه؟

دلیلش اینه که توفیق واسم پیش اومده که امسال ماه رمضان واسه افطار برم به زائرهای امام رضا خدمت کنم
اونم نه چند روز در این ماه، بلکه هر شب
میدونم که من لایق این لطف و رحمت خدا نیستم و این توفیق از سرم زیاده، ولی فقط میتونم بگم ممنونتم خدا

امیدوارم که بتونم از این لطف بزرگی که امام رضا و خدا در حق من انجام دادن به خوبی استفاده کنم

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 2:0 قبل از ظهر | لینک  | 

از چند روز پیش دلم میخواست که واسه شروع ماه رمضون یک مطلب بزارم تو وبلاگم و رسماً با این بخش زندگی ام آشتی کنم

تلنگری که یکی از دوستام هم بهم زد مزید بر علت شد تا زودتر این کارو انجام بدم.


ماه رمضان، نمیدونم دیگران چه جوری تعریفش میکنن ولی به من یک حس خیلی خیلی خوب میده

ماهی که با خیلی چیزها آشتی میکنیم

اما من بیشتر به خاطر سحرهاش دوست دارم این ماه رو، به خاطر شب زنده داری هاش

کاش میتونستم حسم رو تعریف کنم وقتی این جمله ها رو میگم

هر سال زمانی که ماه رمضان میومد شروع میکردم به خوندن قرآن، البته نه مثل دیگران

بلکه هر روز چند آیه میخوندم با معنی اش شاید چیزی بفهمم

ولی زود خسته ام میکرد

شاید یکی از دلایلش حرفی بود که احمدرضا توی وبلاگش نوشت، که همون نبودن ترجمه های خوب واسه قرآنه

اما امسال یک تصمیم دیگه ای گرفتم

چند سال پیش دوره ی هفت جلدی مثنوی معنوی رو که انتشارات کاروان به صورت جیبی منتشر کرده بود رو خریدم

چند بار شروع کردم به خوندنش، اما نتونستم ادامه بدم، هر دفعه یک مشکلی واسم پیش اومد

اما امسال تصمیم گرفتم که ماه رمضان رو اختصاص بدم به مثنوی معنوی و کامل بخونمش


بعضی وقتها وقتی یکی بدونه باهاش هم دردی همین هم واسش کافیه که کمی دردش سبک بشه، تا اینکه یک حس خوب رو تجربه کنه.

تا دیشب این رو نمیدونستم، اما دیشب زمانی که داشتم با یکی از دوستان چت میکردم به این مسئله پی بردم

داشتیم چت میکردیم و از عشق و عاشقی میگفتیم، قسمتی از اتفاقاتی رو که واسم افتاده بود بهش گفتم

اون هم فقط گفت کاش انسان میتونست راحت همه چیزش رو بگه

آخرش که میخواست خداحافظی کنه تشکر کرد، گفتم واسه چی؟

گفت نمیدونم فقط الآن حس بهتری دارم، انگار سبک تر شدم با اینکه چیزی نگفتم

من کاری نکرده بودم، و فقط اون میدونست که این اتفاقات و مشکلات فقط مال اون نیست

فکر میکنم همین هم واسش کافی بود

کاش همینقدر هم بتونیم به دیگران کمک کنیم

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 8:54 بعد از ظهر | لینک  | 

کاوه یا اسکندر ؟

موجها خوابیده اند ، آرام و رام

طبل توفان از نوا افتاده است

چشمه های شعله ور خشکیده اند

آبها از آسیا افتاده است


در مزار آباد شهر بی تپش

وای جغدی هم نمی اید به گوش

دردمندان بی خروش و بی فغان

خشمناکان بی فغان و بی خروش


آهها در سینه ها گم کرده راه

مرغکان سرشان به زیر بالها

در سکوت جاودان مدفون شده ست

هر چه غوغا بود و قیل و قال ها


آبها از آسیا افتاد هاست

دارها برچیده خونها شسته اند

جای رنج و خشم و عصیان بوته ها

پشکبنهای پلیدی رسته اند


مشتهای آسمانکوب قوی

وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست

یا نهان سیلی زنان یا آشکار

کاسه ی پست گداییها شده ست


خانه خالی بود و خوان بی آب و نان

و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود

این شب است ، آری ، شبی بس هولناک

لیک پشت تپه هم روزی نبود


باز ما ماندیم و شهر بی تپش

و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست

گاه می گویم فغانی بر کشم

باز می بیتم صدایم کوته ست


باز می بینم که پشت میله ها

مادرم استاده ، با چشمان تر

ناله اش گم گشته در فریادها

گویدم گویی که : من لالم ، تو کر


آخر انگشتی کند چون خامه ای

دست دیگر را بسان نامه ای

گویدم بنویس و راحت شو به رمز

تو عجب دیوانه و خودکامه ای


من سری بالا زنم ، چون ماکیان

ازپس نوشیدن هر جرعه آب

مادرم جنباند از افسوس سر

 هر چه از آن گوید ، این بیند جواب


گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم

گویمش اما جوانان مانده اند

گویدم اینها دروغند و فریب

گویم آنها بس به گوشم خوانده اند


گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟

من نهم دندان غفلت بر جگر

چشم هم اینجا دم از کوری زند

گوش کز حرف نخستین بود کر


گاه رفتن گویدم نومیدوار

و آخرین حرفش که : این جهل است و لج

قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود

و آخرین حرفم ستون است و فرج


می شود چشمش پر از اشک و به خویش

می دهد امید دیدار مرا

من به اشکش خیره از این سوی و باز

دزد مسکین برده سیگار مرا


آبها از آسیا افتاده ، لیک

باز ما ماندیم و خوان این و آن

میهمان باده و افیون و بنگ

از عطای دشمنان و دوستان


 آبها از آسیا افتاده ، لیک

باز ما ماندیم و عدل ایزدی

و آنچه گویی گویدم هر شب زنم

باز هم مست و تهی دست آمدی ؟


آن که در خونش طلا بود و شرف

شانه ای بالا تکاند و جام زد

چتر پولادین ناپیدا به دست

رو به ساحلهای دیگر گام زد


در شگفت از این غبار بی سوار

خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم

آبها از آسیا افتاده ، لیک

باز ما با موج و توفان مانده ایم


هر که آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

زآن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟

زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟


باز می گویند : فردای دگر

صبر کن تا دیگری پیدا شود

کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید

کاشکی اسکندری پیدا شود

مهدی اخوان ثالث


امروز فرصتی دست داد تا تمام کامنتهایی که از اولی که این وبلاگ رو راه اندازی کردم خوندم.

کاری که اگه یک مقدار طاقت فرسا بود ولی لذت بخش بود.

اگه نبود این وبلاگ و نظرات دوستان و نوشته های گاه و بیگاه خودم الآن حتی متوجه تغییراتی که کردم نمیشدم

جالب تر از اون رویه ی من توی تقریباً یک سال گذشته بود.

حرکتم بسیار سینوسی و دارای نوسان بود و هی از امید به ناامیدی و از ناامیدی به امید میپریدم

باید سعی کنم این نوسان رو کم کنم

به غیر از این پست آخر که با فعالیت بیش از اندازه ی من تعداد نظرهام بیشتر شد، بقیه نظر آنچنانی نداشت.

کلاً من واسه اینکه دیگران واسه ام نظر بدن نمینویسم، ولی خوشحال میشم وقتی نظرات دیگران رو میخونم

اصلاً واسه اینکه تحت تأثیر نظرات دیگران قرار نگیرم، بخش نظرهام رو خصوصی کردم.

تازه یک نظر که بیان واقعیت و واقعاً نظر باشه می ارزه به 100 تا نظر که یکی بیاد بگه خوب بود و قشنگ نوشتی و به من هم سر بزن و اگه با تبادل لینک موافقی منو با این اسم لینک کن.

من همین هر پست 1-2 تا نظر هم بدن واسه ام خدا رو شکر میکنم

امیدوارم بتونم میانگین فاصله ی زمانی به روز کردن وبلاگم رو کمتر کنم


نوشته شده توسط مخمل در ساعت 11:35 قبل از ظهر | لینک  | 

دو راه در پیش دارم، یکی اینکه حال رو بیخیال بشم و واسه آینده سرمایه گذاری کنم، آینده ای که میدونم ممکنه هیچوقت نیاد، یا اینکه آینده رو بیخیال بشم و حال رو بچسبم و بگم هرچه پیش آید خوش آید

این دو راهی عجیب که در اون گیر کردم خیلی سرنوشت سازه واسم.

راه اول نتیجه ی تلاشها و سختی هایی است که توی 4 سال گذشته تحمل کردم و این حق طبیعیِ منه که ازش استفاده کنم، ولی اگه از این استفاده کنم دیگه نمیتونم واسه آینده برنامه ای بریزم

راه دوم راهی است که پیمودنش آسون نیست ولی 3-4 سال دیگه منو توی شرایطی میزاره که میتونم تصمیم های بهتری واسه ادامه ی زندگی بگیرم و شاید زندگی ام اون زمان راحت تر از الآن باشه

شایدم باید دنبال راه سومی بگردم که هم الآنم رو تأمین کنه و هم فردام رو تضمین و این از دو راه دیگه سخت تره

تو این شرایط نکبت بار که دیگه هیچ کس دور و برم نمونده، حتی از جمع خانواده هم طرد شدم شاید فکر کردن به راه اول واسم آسونتر باشه، چون دیگه حداقل از لحاظ مالی تأمین میشم و دیگه نمیخواد واسه یک مقدار پول دستم رو جلوی بابام دراز کنم. به شدت دوست دارم از لحاظ مالی مستقل باشم و حتی از پدرم واسه تأمین نیازهای روزانه ام پولی نگیرم.

اما نمیتونم بیخیال آینده هم بشم چون استقلال مالی که دوامی نداشته باشه به درد نمیخوره. این مسئله ایست که خودم تجربه کردم و توی این مدت زمانهایی بوده که از لحاظ مالی مستقل بودم و هر کاری خواستم انجام دادم ولی به محض اینکه این استقلال ناپایدار از بین رفته ضربه ی شدیدتری خوردم چون دیگه نتونستم نیازهای زندگی ام رو تأمین کنم.

خوبی دیگه ای که راه اول داره اینه که میتونم افراد جدیدی رو پیدا کنم و از این انزوا که روز به روز داره بیشتر بهم فشار میاره و من رو تو خودش هضم میکنه خلاص بشم.

در کل پیدا کردن راه سوم هم به این آسونی ها نیست.

امیدوارم بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم، فعلاً که نظرم رو راه دومه ولی شاید تو روزهای آینده عوض شد.

خدایا تو خودت میدونی که من بسیار قبولت دارم...

خودت میدونی که من تو چه شرایطی هستم...

خدایا کمکم کن که بهترین تصمیم رو بگیرم...

کمکم کن که از این وضعیت راحت بشم...


نوشته شده توسط مخمل در ساعت 1:59 قبل از ظهر | لینک  | 

متنی که در زیر میزارم روز شمار هفته آخر خرداد 88 به قلم ابراهیم رها یکی از طنز پردازان محبوب منه.


ستون نامه‌هایی به سانی تعطیل شد. برای همیشه تعطیل شد. اگر ایراد و كاستی داشت پای من. اگر حسنی داشت پای سانی. سهم ما هم یك یادش به‌خیر خالی. آنچه امروز می‌نویسم یك وقایع‌نگاری شتابزده است. شاید در فرصتی بشود آن را مبسوط نوشت.

طنز كلامم كمتر است كه تلخی این روزها بیشتر بوده.

ابراهیم رها

بیست‌وسوم خرداد

مهدی كروبی خیلی سفارش كرده كه نخوابیم. خودش هم گمانم تا صبح كبریت گذاشته لای پلك‌هایش و یاد و خاطره چهار سال پیش را بدجوری زنده نگهداشته! بی‌خوابی به همه سرایت كرده، دوستان شمارشگر آراء هم نخوابیده‌اند و تكلیف انتخابات را همان نصف شب معلوم كرده‌اند. یكی - دو ساعت پس از پایان انتخابات را همان نصف شب معلوم كرده‌اند. یكی - دو ساعت پس از پایان انتخابات ده میلیون رأی را شمرده‌اند و شصت‌وسه درصد مردم به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند (نه این جمله، جزو طنز مطلبم نبود، من تا این حد به طنز تلخ علاقه ندارم!) سپیده نزده دوستان شمارشگر سی میلیون رأی را شمرده‌اند و كماكان شصت‌وسه درصد آراء متعلق به احمدی‌نژاد است! يقين پیدا می‌كنم یا كردان هنوز از وزارت كشور نرفته یا دوستانش تعداد اعدادی كه بلدند محدود است! ول كن این شصت‌وسه نیستند هیچ رقمه! توی دلم می‌گویم حالا نمی‌شد كروبی سفارش نخوابیدن نمی‌كرد كه این دوستان نصف شب اینقدر زحمت نكشند و حاصل كارشان این شود كه وقتی نتایج آراءشان را جمع می‌زنی از مردم تا سوراخ سنبه‌ها را دنبال رأیشان می‌گردند. پلیس چون احساس می‌كند تمام سوراخ سنبه‌ها خیلی بی‌ناموسی است یك‌مقدار متنابهی با مردم برخورد می‌كند و برخورد می‌كند و... برخورد می‌كند! احمدی‌نژاد می‌آید میدان ولی‌عصر و در جمع پرشور و میلیونی حدود ده هزار نفر شعری با قافیه خس و خاشاك می‌گوید. روزهای بعد قافیه این شعر فرو می‌رود توی چشم خیلی‌ها (مودب بودم گفتم چشم!)

بیست‌وپنجم خرداد
حدود سه‌ونیم میلیون خس و خاشاك به گوینده این جمله، در خیابان آزادی، علامت موفقیت نشان می‌دهند! رئیس‌جمهور به‌شدت ساكت می‌شود. تا امروز هم مشغول ساكت شدن است. مردم شب‌ها الله‌اكبر می‌گویند. از سیاوش می‌پرسم بهمن پنجاه‌وهفت یا خرداد هشتادوهشت؟ می‌گوید مرداد سی‌ودو. خنده‌ام نمی‌گیرد. خنده تعطیل است.من و سیاوش در راهپیمایی دوشنبه از ذوق یازده مرتبه همدیگر را بغل می‌كنیم، ماچ نمی‌كنیم كه حرف درنیاورند!

بیست‌وششم خرداد

دوستان عدالت سرخود در میدان ولی‌عصر جمع می‌شوند. اخیرا علاقه شدیدی به این میدان پیدا كرده‌اند ول‌كن هم نیستند. مردم اسبق، خس و خاشاك سابق و اغتشاشگران فعلی تشریف می‌برند میدان ونك. كسی شعار نمی‌دهند، كسی حرف نمی‌زند، كسی پلك هم نمی‌زند! ماجرا چیست؟ مگر هاله نور احمدی‌نژاد را دیده‌اند؟! من نمی‌فهمم چطور می‌شود گفت اینها اغتشاش می‌كنند. یاد شصت‌وسه درصد می‌‌افتم، توجیه می‌شوم از بیخ! من و سیاوش با جمعی از دوستان هستیم كه می‌خواهند به زور توی گوش و حلق و بینی نیروی انتظامی گل فرو كنند! صلح و آشتی و این قصه‌ها. به سیاوش می‌گویم شب اخبار اعلام می‌كند امروز عده‌ای با گل شهر را به اغتشاش و آتش كشیدند!

بیست‌وهفتم خرداد

نه، باور كن مردم تا این خس و خاشاك را نكنند توی... توی.... توی آستین بعضی‌ها ول كن نیستند. یك‌ونیم میلیون نفر از هفت‌تیر تا بعد از میدان انقلاب تجمع می‌كنند. سیاوش كمی بلند عطسه می‌كند و یك ربع از مردم سكوتمند مجبور به عذرخواهی می‌شود. مردم قبل از تاریكی هوا متفرق می‌شوند. اخبار می‌گوید اغتشاشگران ساكت مردم را از كسب و كار انداخته‌اند. شب الله‌اكبر همه جا می‌پیچد. به سیاوش می‌گویم اخبار مدعی خواهد شد اغتشاشگران با هماهنگی جهان غرب مردم را از خواب انداخته‌اند تا صبح‌ها دیر بیدار شوند و چوب لای چرخ دولت نهم بگذارند (زرنگی؟ عمرا بگم دولت دهم) كماكان اس‌ام‌اس‌ها قطع است. روزی چهارده ساعت هم موبایل قطع است. اینترنت قطع است. ماهواره قطع است... قطع است. به سیاوش می‌گویم به سر و تنت دست بكش ببین دوستان چیز جدیدی را قطع نكرده‌اند؟!

بیست‌وهشتم خرداد

مردم در میدان توپخانه جمع می‌شوند. میرحسین هم می‌آید. یك سرش توپخانه است یك سرش نزدیك بهبودی در خیابان آزادی. خب دوستان عدالت سرخود حق دارند بترسند! همه ساكتند. ما احساس ژنو می‌كنیم. مردم ماموران انتظامی را ماچ می‌كنند و كماكان دنبال رأیشان می‌گردند.

بیست‌ونهم خرداد

جمعه تعطیله. شب الله اكبر

سی‌ام خرداد

با سیاوش می‌خواهیم اعتراض مدنی كنیم. سپاه، بسیج، نیروی انتظامی، پلیس ضد شورش و... تشریف آورده‌اند دور هم خوش باشیم! چه صمیمی! باران باتوم، ابر گاز اشك‌آور، رعد و برق پوتین‌ها... وای چه طبیعتی! به سیاوش می‌گویم سیزده به دره؟!
دوستان باتوم محور، مردم را از تمام خیابان‌های منتهی به تمام خیابان‌های دیگر می‌رانند! فقط یك كمی شدید این كار را می‌كنند. آمار چیز خوبی است. این را احمدی‌نژاد در مناظره‌ها به ما گفته بود.

آمار كشته‌ها در دوشنبه كم بوده امروز عزیزان باتوم محور آمده‌اند برای جبران مافات! در یك خیابان (تمام اسكندری بود) سیاوش و دو سه هزار نفر از مردم گیر افتاده‌اند.
تك‌تك خیابان‌ها اینطور است. من مثل ترسوها كز كرده‌ام یك گوشه (شرط عقل است!)
سیاوش و مردم كتك می‌خورند. دو گروه باتوم محور روبروی آنها هستند. مردم آنقدر كتك می‌خورند كه دست به سنگ می‌برند. دو ساختمان نیمه‌كاره مهمات آجری‌شان را تكمیل می‌كنند!

سیاوش و مردم حمله می‌كنند. دوستان باتوم محور زیر بار زور نمی روند مگر آنكه پرزور باشد!

فرار عنایت می‌فرمایند. یك موتورشان دست مردم می‌افتد و می‌سوزد. باران گاز اشك‌آور احساس و مشاهده می‌شود من سعی می‌كنم بگویم فكر می‌كردم امروز هم آرام است و گرنه نمی‌آمدم، اما گاز اشك‌آور درست متوجه نمی‌شود و توی چشم من هم می‌رود. سیاوش در تمام منافذش گاز اشك‌آور فرو رفته! می‌رود پیش یك مأمور نیروی انتظامی كه آرام ایستاده می‌گوید روزهای قبل كه ما را نمی‌زدید همه چیز آرام بود، چرا می‌زنید كه اینطور شود؟ می‌گوید من هم به موسوی رأی داده‌ام. سیاوش می‌بوسدش. اما دوباره حمله و تعقیب و گریز. سیاوش و بقیه خط اول هستند. سیاوش داد می‌زند این سه‌راهو نباید از دست بدیم. اینجا رو بگیرن مردم رو از پشت توی خیابون بغلی قیچی می‌كنن. مردم با سنگ برای این سه راه می‌جنگند. یك پیرزن می‌زند به سینه‌اش و گریه می‌كند.

من كماكان یك گوشه كز كرده‌ام و می‌گویم غلط كردم بی‌خیال!

سیاوش فریاد می‌زد بیایید جلو، یا حسین. مردم با یا حسین می‌روند خدمت دوستان باتوم محور و یك عدد موتور دیگر را قرض می‌گیرند و می‌سوزانند تا كمتر اشك‌آور در آنها اثر كند . من دنبال سوراخ موشم و به مشاهده كردن بسنده می‌كنم! با خودم می‌گویم بابا «بریوهارت»!

چند موتوری از پشت سر می‌زنند لای صف مردم. مردم یكی را می‌اندازند. سوارهایش را می‌زنند. سیاوش یكیشان را كه كم سن است (گمانم 18 سال بیشتر ندارد) از دست مردم جدا می‌كند و داد می‌زند برو. صدای سیاوش گرفته. بد گرفته. وسط این ماجرا در دلم به صدایش می‌خندم. مرده‌شور خصلت طنزنویس بودنم را ببرد!

یك دختر جوان سیگاری می‌گیراند، غریبه است. فوت می‌كند در چشم‌های سیاوش كه قرمز است و اشك‌آلود از گاز. چشم‌های سیاوش آرام می‌شود. بابا نیا جلو شما، خانم اینها می‌زننتون، دوباره یا حسین می‌گویند. گاز اشك‌آور. من ترسیده‌ام. در این رفت و برگشت‌ها همان دختر را می‌گیرند. سپرش می‌كنند جلوی سنگ‌ها.سیاوش داد می‌زند مردم سنگ نزنین. می‌پرسم می‌شناسیمش سیاوش؟ به شیطنت می‌پرسم! می‌گوید می‌دونی كه نه. گفتم نیا جلو. نیروهای باتوم محور دارند زیاد می‌شوند. سیاوش و عده‌ای می‌روند جلو. سیاوش سنگ به دست ندارد. ادای سنگ داشتن را در می‌آورد. گاز اشك‌آور می‌خورد به پشتش. با درد می‌نشیند. گاز مستقیم می‌رود توی حلقش. از دور می‌بینم و داد می‌زنم سیاوش بیا. می‌افتد روی زمین. بالا می‌آورد. گمان می‌كنم دیگر مطلقاً هیچ جا را نمی‌بیند. می‌گیرندش. دارند مثل طبل (دقیقا مثل طبل) می‌زنند توی سرش. از دور نگاه می‌كنم و می‌بینم ریتم مناسبی ندارد. ضربه‌هایشان خوب است كله سیاوش زیر كلاه صدا نمی‌دهد والا بد صدا می‌شد! دوباره مردم حمله می‌كنند. سیاوش را گوشه‌ای ول می‌كنند، تا گمانم بعد بسته‌بندی‌اش كنند یكی را هل می‌دهد و كورمال كور مال و كجكی می‌دود. من هم ترسان دنبال بقیه فرار می‌فرمایم. یكی دو نفر در خیابان بغلی سیاوش را دود می‌دهند! من كه یاد گرفته‌ام سیگار فوت می‌كنم توی چشم‌هایش (این تنها فعالیت من در كل این تجمع، جز فرار كردن بود، خلاص) سه راه را نیروهای باتوم محور می‌گیرند و مردم در خیابان، بغلی قیچی می‌شوند از پشت و جلو. من راهم را می‌گیرم مثل یك انسان متمدن می‌روم. سیاوش كیلویی چند است؟ این جمله آخر را توی دلم می‌گویم. توی دلم خیلی چیزهای دیگر هم می‌گویم كه به شما ارتباطی پیدا نمی‌كند!

سی‌ویكم خرداد

می‌خواهم شب بروم بالای پشت بام الله اكبر بگویم.


به نقل از سایت کلمه(http://www.kalemeh.ir)

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 9:37 بعد از ظهر | لینک  | 

به هیچ عنوان دوست ندارم دلتنگی هام رو با دیگران سهیم بشم ولی زمانی میاد که دل انسان اینقدر تنگ میشه که اگه با کسی سهیم نشی مطمئناً دیگه دلی نمیمونه که بخوای باهاش زندگی کنی.

نمیدونم این اوضاع کی میخواد تموم بشه ولی به خدا من دیگه نمیتونم تحمل کنم.

نمیتونم تحمل کنم از اون طرف هم وطنها و برادرها و خواهرهام رو بکشن از اون طرف توی تلویزیون دولتی ایران بهشون انگ آشوبگر و اغتشاشگر بزنن.

نمیتونم تحمل کنم که من واسه اینکه اونها رو برادر و خواهرهای خودم میدونم بهم انگ بزنن که تو هم منحرف شدی.

نمیتونم تحمل کنم که این همه آدم رو خس و خاشاک بدونن ولی بعدش بگن که نه منظور ما این افراد نبودن و کس دیگه ای بوده و حتی یک عذرخواهی کوچک از این مردم نکنن.

نمیتونم تحمل کنم که مادر و پدر و خانواده که مأمن آرامش افراد هستن واسه من شدن محل اضطراب بیشتر.

نه دیگه این زندگی قابل تحمل نیست کاش میشد که اوضاع رو عوض کرد ولی حتی اگه در سطح کلانش اوضاع درست بشه در سطح خردش که خانواده و اطرافیان من هستن من مطمئنم که درست نمیشه.

میدونم تا زمانی که از آرمان هام کوتاه نیام اوضاع همینه ولی نمیتونم از آرمان هام هم کوتاه بیام، نمیتونم به همین راحتی از خون جوونهایی که به ناحق ریخته بگذرم.

خدایا من دیگه کم آوردم یا خودت یه فرجی کن و یا اینکه در سرنوشت من تجدید نظری بفرما.

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 10:28 بعد از ظهر | لینک  | 

انتخابات تموم شد و کسی رئیس جمهور شد که هیچ کس فکرش رو هم نمیکرد.

فقط یک سوال دارم که اگه میخواستن چنین نتیجه ای رو رقم بزنن چرا ما رو مسخره کردن و گفتن همه بیاین رای بدین تا این اتفاق نیفته؟

خیلی از افرادی که اومدن رای دادن واسه این بود که همچین اتفاقی نیفته ولی حالا آقایون اعلام میکنن که اکثریت رو به دست آوردن. من که باور نمیکنم چون با چشمهای خودم دیدم که اونا اقلیتی بیش نیستن و اکثریت این طرف هستند ولی چیزی که اعلام کردن خلاف این رو میگه.

حس حیوونی رو دارم که غذا رو بهش نشون میدن و دنبال غذا میکشن ولی بهش غذا رو نمیدن تازه از آخر هم میندازنش توی قفس و خودشون رو مالک اون میدونن. در صورتی که اون حیوون از اول آزاد بوده و تا آخر هم آزاد هست.

خیلی حرفهای دیگه میخوام بزنم ولی میترسم، دوست ندارم این وضع رو تحمل کنم.
کاش راهی واسه فرار از این وضعیت بود. کاش یکی به این آقایون میگفت که رایی که ما دادیم به شما نبود که شما به اسم خودت داری مصادره اش میکنی

حرف آخرم این که دیگه توی این نظام حداقل تا وقتی که این دولت سر کار هست رای نمیدم چون رای مردم واسشون ارزشی نداره و مردم رو فقط واسه نشون دادن اقتدار خودشون به جهانیان دوست دارن نه چیز دیگه ای.

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 8:48 بعد از ظهر | لینک  |