تبليغاتX
ناگفته های من
حرفهایی که ارزش گفتن نداره!!!

درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم
جهان، گو، بی‌صفا شو، من صفای دیگری دارم

اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر؛ اما باز
درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم

درین شهر پُر از جنجال و غوغایی، از آن شادم
که با خیلِ غمش خلوتسرای دیگری دارم

پسندم مرغ حق را، لیک با حقگویی و عزلت
من اندر انزوای خود، نوای دیگری دارم

شنیدم ماجرای هرکسی، نازم به عشق خود
که شیرین‌تر ز هرکس، ماجرای دیگری دارم

اگر روزم پریشان شد، فدای تاری از زلفش
که هرشب با خیالش خوابهای دیگری دارم

من این زندان به جُرمِ مَرد بودن می‌کشم، ای عشق
خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم

اگرچه زندگی در این خراب‌آباد زندان است،-
-ومن هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم؛

سزایم نیست این زندان و حرمانهای بعد از آن
جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم

صباحی چند از صیف و شتا هم گرچه در بندم
ولی پاییز را در دل، عزای دیگری دارم

غمین باغِ مرا باشد بهارِ راستین: پاییز
که با این فصل، من سرّ و صفای دیگری دارم

من این پاییز در زندان، به یاد باغ و بستانها
سرودِ دیگر و شعر و غنای دیگری دارم

هزاران را بهاران در فغان آرد؛ مرا پاییز
که هر روز و شبش حال و هوای دیگری دارم

چو گرید های‌های ابرِ خزان، شب، بر سرِ زندان
به کنجِ دخمه من هم های‌های دیگری دارم

عجایبْ شهرِ پُر شوری‌ست، این قصر قجر، من نیز
درین شهرِ عجایب، روستای دیگری دارم

دلم سوزد؛ سری چون در گریبانِ غمی بینم
برای هر دلی، جوش و جلایِ دیگری دارم

چو بینم موجِ خون و خشمِ دلها، می‌بَرَم از یاد
که در خون غرقه، خود خشمْ‌آشنای دیگری دارم

چرا؟ یا چون نباید گفت؟ گویم؛ هرچه باداباد!
که من در کارها چون و چرای دیگری دارم

به جان بیزار ازین عقلِ زبونم، ای جنون؛ گُل کن
که سودا و سَرِ زنجیرهای دیگری دارم

بهایی نیست پیشِ من نه آن مُس را نه این بَه را
که من با نقدِ مَزدُشتَم، بهای دیگری دارم

دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند
حقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارم

خدای ساده‌لوحان را نماز و روزه بفریبد
ولیکن من برای خود، خدای دیگری دارم

ریا و رشوه نفریبد، اهورایِ مرا، آری
خدایِ زیرکِ بی‌اعتنایِ دیگری دارم

بسی دیدم «ظلمنا» خویِ مسکین «ربنّا»گویان
من امّا با اهورایم، دعای دیگری دارم

ز قانونِ* عرب درمان مجو، دریاب اشاراتم
نجاتِ قوم خود را من، شفایِ دیگری دارم

بَرَد تا ساحلِ مقصودت، از این سهمگین غرقاب
که حیران کشتیت را ناخدای دیگری دارم

ز خاکِ تیره برخیزی، همه کارت شود چون زر
من از بهرِ وجودت کیمیای دیگری دارم

تملّک شأنِ انسان وَز نجابت نیست، بینا شو
بیا کز بهر چشمت توتیایِ دیگری دارم

همه عالم به زیر خیمه‌ای، بر سفره‌ای، با هم
جز این هم بهر جان تو غذایِ دیگری دارم

محبّت برترین آیین، رضا عقد است در پیوند
من این پیمان ز پیرِ پارسای دیگری دارم

بهین آزادگر مزدشت، میوه‌یْ مزدک و زردشت
که عالم را ز پیغامش رهایِ دیگری دارم

شعورِ زنده این گوید، شعار زندگی این است
امید! امّا برای شعر، رای دیگری دارم

سنائی در جنان نوشد، به یادم زآن طهوری می
که بیند مستم و در جان سنای دیگری دارم

سلامم می‌کند ناصر، که بیند در سخن امروز
چنین نصرٌ مِن اللهی لوای دیگری دارم

مرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغا
فغان هر چند در فصل و فضای دیگری دارم

نصیبم لاجرم باشد، همان آزار و حرمانها
همان نسج است کز آن من قبای دیگری دارم

سیاست دان شناسد کز چه رو من نیز چون مسعود
هر از گاهی مکان در قصر و نای دیگری دارم

سیاست دان نکو داند که زندان و سیاست چیست
اگرْچ این‌بار تهمت ز‌ افترای دیگری دارم

چه باید کرد؟ سهم این است، و من هم با سخن باری
زمان را هر زمان ذَمّ و هجای دیگری دارم

جوابِ های باشد هوی -می‌گوید مَثَل- و این پند
من از کوهِ جهان با هوی و های دیگری دارم

*کتاب «قانون» کتاب طبی بو علی سینا به عربی است، که البته امروزه متروک است. «اشارات» و «نجات» و «شفا» هم اسامی کتابهای بوعلی است و در این بیت با ذکر کتابهای او به اصطلاح تناسب و مراعات‌النظیری ملحوظ است.

از مجموعه‌ی "در حیاط کوچک پاییز، در زندان"
مهدی اخوان ثالث، زندان قصر، آذر ۱۳۴۵
نوشته شده توسط مخمل در ساعت 11:30 قبل از ظهر | لینک  | 

هرچی سعی می‌کنم خودم رو از این سیاست لعنتی دور کنم، اما اون خودش رو به من نزدیک می‌کنه.

چراش رو باید از خودش پرسید، هرچی من سعی می‌کنم کمتر در جریان مسائل سیاسی قرار بگیرم، پدرم با آوردن روزنامه‌های مختلف، که همه‌شون ضد تفکرات من هستن، شنیدن تمام اخبار صدا و سیما و ... باعث میشه من در جریان قرار بگیرم.
معمولاً هم زمان نهار خوردن ما مصادف میشه با اخبار ساعت ۲ سیما و زمان شام خوردنمون هم مصادف میشه با سخنرانی آقایون و من عملاً نمی‌تونم خیلی از مسائل رو نشنوم...

توی این مدت سعی کردم فقط بشنوم و چیزی نگم، حتی اگه ازم سوال کردن، باز هم جوابی دادم که خوشایند پدر و مادرم باشه، اما بعضی چیزها رو نمیشه ازش گذشت و چیزی نگفت.

چند روزیه که یک زن رو توی آمریکا به علت کشتن شوهر و فرزندش اعدام کردن (دقیق نمی‌دونم چون اخبار رو دنبال نمی‌کنم) اخبار تلویزیون ایران هم پشت سر هم این موضوع رو بزرگ می‌کنه و میگه چرا ما یک زن رو اعدام کردیم اینقدر سر و صدا کردین، اما شما هم خودتون دارین می‌کشین و ...

نظر شخصیم اینه که دولت و حکومت آمریکا فرقی با دولت و حکومت ما ندارن و سیاست‌ها و رویه‌هاشون شبیه هم هستن، اما این کارهاشون که اون علیه این تبلیغات می‌کنه و این هم علیه اون رو موش و گربه بازی می‌دونم...
همونطوری که تام و جری هم توی بعضی از قسمت‌ها با هم خوب بودن و توی بعضی قسمت‌ها با هم خیلی بد بودن، این‌ها هم اینجورین، ظاهر قضیه اینه که همیشه دارن می‌زنن تو سر و کله‌ی هم، اما من باور نمی‌کنم، چون نشونه‌ها میگه که پشت پرده خیلی با هم زد و بند دارن و از این قضیه هر ۲ طرف دارن سود می‌کنن.
دو طرف با دشمن نشون دادن طرف مقابل، ادعا می‌کنن که بودجه‌ی کلانی رو صرف مقابله با این هجوم می‌کنن، در صورتی که هیچ اتفاقی نمی‌افته و معلوم نیست این پولها کجا میره، حتی در مورد افغانستان و عراق هم من همچین نظری دارم...

در هر صورت، امروز اخبار داشت همین روایت حزن انگیزشون رو از اون زن آمریکایی نشون میداد که اعدام شده و اینکه آمریکا چه جفایی در حق اون و در حق ما کرده که اون خبر رو پوشش نداده، اما مال ما رو پوشش داده و بزرگ کرده
منم همینجوری که داشتم نهارم رو می‌خوردم گفتم قضیه‌ی ایران و آمریکا هم شده مثل تام و جری

همین یک جمله باعث شد که مادرم بگه خب ما بر اساس قوانین اسلام اعدام می‌کنیم، منم گفتم ما براساس قوانین کشورمون که بر اساس قوانین اسلام تدوین شده (آره جون عمه‌شون) اون زن رو اعدام کردن و آمریکا هم براساس قوانین کشورشون اون زن رو اعدام کردن.

خلاصه همین چند کلامی که من بعد از یک سال در مورد سیاست گفتم باعث شد که پدرم واسه من تأسف بخوره که من این‌ها رو با هم یکی کردم و جمهوری اسلامی رو با کشور آمریکا یکی دونستم :D


پدرم!!

به روزی می‌اندیشم که دیگه زیر سلطه‌ی شما نباشم و بتونم راحت و آزادانه کارهایی رو که دوست دارم انجام بدم، عقاید خودم رو داشته باشم و ازشون دفاع کنم.

به روزی می‌اندیشم که دیگه ترسی از ابراز عقایدم نداشته باشم، روزی که شاید خیلی هم دور نباشه، اما متأسفم که خاطرات خوبی از شما توی ذهن من نمونده

تمام چیزی که مونده فقط تحمیل نظرات و عقاید خودتون به من بوده...

خیلی دوست داشتم هنوز هم توی این ما (خانواده) باقی بمونم، اما مدت‌هاست که از این ما جدا شدم و من شدم، مدت‌هاست که دیگه احساس غریبی می‌کنم، با هرکسی که اطرافم هست.

هرکسی که روزی فکر می‌کردم آشناست حالا دیگه واسم غریبه شده، حالا هم دوست دارم برم جای دیگه و واسه خودم آشناهای جدیدی پیدا کنم، کسانی که شاید از یک نژاد و یک خون نباشیم، اما برای نظرات و عقاید من احترام قائل باشن.

افرادی که بدونن من هم انسان هستم و می‌تونم نظری غیر از نظر اون‌ها داشته باشم...

کسانی که علاوه بر تمام اختلافات، تشابهاتی با هم داشته باشیم، نه اینکه تمامش اختلاف نظر باشه.

کسانی خودشون بتونن فکر کنن، نه اینکه تمام صحبت‌هاشون رو دیگران بهشون دیکته کنن.

به امید اون روزی که دیگه نخواد هر روز این درد و رنج رو تحمل کنم...

تازه دارم می‌فهمم چرا این دوران رو با دوران بعد از کودتای ۲۸ مرداد مقایسه می‌کنن

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 3:36 بعد از ظهر | لینک  | 

خانواده دیگه واسه من اون معنی قبل رو نداره، دیگه با خانواده اون حس صمیمیت قبل رو ندارم، مخصوصاً با پدرم.
هرروز فاصله‌ام با پدرم بیشتر از گذشته میشه، هرچند من سعی می‌کنم که این فاصله زیاد نشه و حتی گاهی اوقات به کم شدن این فاصله فکر می‌کنم و در این جهت تلاش می‌کنم، اما تلاش‌ها و کارهای پدرم بیشتر در این جهته که فاصله‌مون بیشتر بشه.

فاصله‌مون اینقدر زیاد شده که پدرم حتی دیگه بلد نیست یک درخواست کوچک مثل خرید نان رو ازم بخواد و در این جور مواقع یا به مادرم میگه که درخواستش رو مطرح کنه یا اینکه به در میگه که منِ دیوار بشنوم.

به جایی رسیدم که هیچ حسی نسبت به خانواده و علی الخصوص پدرم ندارم...

فکر می‌کنم تنها راه فرار از این موقعیت اینه که از این شهر و از کنار خانواده برم، تا شاید به آرامش برسم.

فرقی نمی‌کنه کجا باشه، فقط هرجایی غیر از اینجا، دیگه تحمل اینکه مثل غریبه‌ها با من رفتار می‌کنن ندارم.

به هرکی میرسم می‌بینم از عشق و علاقه‌اش به خانواده میگه، از اینکه بدون خانواده نمی‌تونه زندگی خوشی داشته باشه، ولی من از این حس تهی شدم، هیچ علاقه‌ای نسبت به خانواده‌ام ندارم و حتی فکر می‌کنم دور از خانواده بیشتر به آرامش میرسم.

گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم اگه من بمیرم چه اتفاقی می‌افته؟ و بعد بلافاصله به خودم میگم، هیچی، شاید چند ماه اول یا حتی یک سال اول خیلی واسه خانواده‌ام سخت باشه ولی بعد از اون میگن خدا رو شکر که مُرد

واقعاً‌ زندگی جالبی دارم من، هیچی واسه دلخوشی ندارم، حتی نمی‌دونم چرا دارم زندگی می‌کنم؟ واسه چی باید این همه رنج و عذاب رو تحمل کنم؟ از آخر به چی میرسم؟

چه سوال‌های جالبی :D

کاش چیزی بیاد که به آینده امیدوارم کنه ....

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 11:5 قبل از ظهر | لینک  | 

این سوال اولین بار که به ذهنم رسید، زمانی بود که برای امتحان‌های ترم مجبور بودم به علت مسیر دور دانشگاه تا خانه و کرایه‌های روز افزون تاکسی از اتوبوس استفاده کنم و معمولاً 2 ساعت زودتر از منزل می‌اومدم بیرون تا به دانشگاه برسم، در صورتی که اگه می‌خواستم با تاکسی برم بیشتر از یک ساعت طول نمی‌کشید.

با همه‌ی این موارد، یک بار به امتحان دیر رسیدم، یک بار دقیقاً زمانی که درهای حوزه‌ی امتحان در حال بسته شدن بود رسیدم و چند بار هم بیشتر از نیم ساعت در دانشگاه و اطراف اون معطل شدم.
اما از همه‌ی اینها سخت‌تر، روز آخر امتحان‌هام بود که برای برگشت از دانشگاه، دقیقاً 1 ساعت منتظر اتوبوس بودم، اتوبوسی که در زمان معمولی باید هر 15 دقیقه یکی بیاد، دیگه خیلی دیر بشه هر 30 دقیقه، نه 1 ساعت.

آیا وقت من ارزش نداره؟ آیا مدیریت خط‌های واحد اتوبوس اینقدر سخته؟

یادمه اون زمانی که می‌خواستن طرح سهمیه‌بندی بنزین و قطع یارانه‌ی بنزین رو مطرح کنن به این اشاره می‌کردن که باید قبل از اجرای این طرح‌ها سیستم حمل و نقل عمومی رو درست کنن تا مردم از این قضیه لطمه نخورن.

فکر می‌کنم با یک مدیریت درست و تهیه‌ی جی.پی.اس برای اتوبوس‌های شرکت واحد بشه این وضعیت رو درست کرد، هم مردم کمتر معطل میشن و هم اینکه می‌دونن با استفاده از اتوبوس و مدیریت درست زمان هم به موقع به مکان‌های مورد نظر خواهند رسید.



دومین موردی که این سوال به ذهنم رسید، دیروز بود (ساعت از 12 رد شده)

در روز گذشته اینترنت استان خراسان به طور کل قطع شد، به صورتی که حتی با دایل آپ هم نمیشد کانکت شد.

همه‌ی ما می‌دونیم که الآن خیلی از کارها و خدمات به اینترنت وابسته شده و به همین علت خیلی از خدمات دیروز در شهر من قابل استفاده نبود، مثال:

خدمات بیمه‌ای، خدمات بانکی، خرید بلیت قطار، اتوبوس و هواپیما، خدمات دانشجویی، وظایف مراکز خدمات امور مشترکین، وظایف مراکز پلیس+10، آگاهی از وضعیت خوشه‌بندی خانوار و اعتراض به آن و ....

این‌ها تنها قسمتی از خدمات اینترنتی بود که من ازش آگاهی داشتم و مطمئناً بسیار بیشتر از این‌ها هست.

اما نبود همین عناوین هم می‌تونه افراد زیادی رو به دردسر بندازه، که نمونه‌اش رو امروز خودم دیدم، دانشجویی که باید امروز انتخاب واحد می‌کرد و در صورت انتخاب واحد نکردن ممکن بود نتونه واحدهای خوبی برداره و چون دانشجوی یک استان دیگه بود، این قضیه براش ملموس‌تر بود.

حتی خدمات اینترنت اکنون در کشور ما یک شغل محسوب میشه و نبودش یعنی قطع درآمد بسیاری از افرادی که از این راه درآمد کسب می‌کنن.

اما چیزی که برای من جای تأسف داشت، این بود که واقعاً کسی در استان پاسخگوی افراد نبود.

من با کلی تلاش تونستم شماره‌ی مرکز خدمات اینترنتم رو بگیرم اما با کمال تأسف دیدم که جواب تلفن رو نمیدن، مسئولان مخابرات هم که انگار اتفاقی نیفتاده.

در اخبار امروز صدا و سیما هم کوچک‌ترین اشاره‌ای به این موضوع نشد، حداقل می‌دونم که حدود 20 ساعت قطعی اینترنت صدمات جبران ناپذیری به اقتصاد کشور وارد می‌کنه، اما فرار از واقعیت چیزی رو حل نمی‌کنه.

به یاد دارم چند سال پیش برق آمریکا به مدت چند ساعت قطع شد و خبرش در تمام دنیا پیچید که چه خسارات مالی فراوانی به اقتصاد آمریکا وارد ساخت، اما اینجا قطعی برق که یک مورد طبیعی شده و اینترنت هم بیشتر از نصف روز قطع میشه و کسی خودش رو مسئول نمی‌دونه که در این مورد پاسخگو باشه.



زمانی که اینترنت وصل شد، در یکی از سایت‌هایی که عضو بودم، برای انجام کاری ازم درخواست کرد که با وارد کردن یک متن ثابت کنم انسانم و یک ربات این کار رو انجام نمیده، ولی چون سرعت اینترنت پایین بود، نمی‌تونستم ثابت کنم انسانم.

اونجا بود که به این فکر کردم که آیا من انسانم؟ چه انسانی که کوچک‌ترین حقوقم رعایت نمیشه؟

شاید انسان در جامعه‌ی من معنی دیگه‌ای داره
نوشته شده توسط مخمل در ساعت 1:35 قبل از ظهر | لینک  | 

این جمله‌ی خبری کوتاه رو بارها و بارها از زبان افراد مختلف شنیدیم.

تا زمانی که به همین جمله ختم بشه، مشکلی پیش نمیاد، اما زمانی که هر گروه و قومی بخواد این شعار رو اثبات کنه، تازه اول راه و مشکلاتِ...

هرچه می‌خوام به انتخابات و حواشی قبل و بعد از اون برنگردم، اما برای درک این مفهوم باید به این قضیه برگردیم.

در انتخابات مخصوصاً شب‌های منتهی به 22 خرداد تقریباً در تمام شهرها طرفداران هر 2 گروه موجود در این بازی، هرشب به خیابون‌ها می‌ریختن تا با حضور خودشون به عنوان حامی یکی از 4 نامزد فریاد بزنن که جمعیت ما از گروه مقابل بیشتره و پیروز انتخابات ما هستیم و به قولی ما بی‌شماریم!!!.
از اون جالب‌تر این بود که هرکس که به عنوان حامی یکی از این نامزدها وارد این تجمعات میشد، فقط حامیان نامزد مورد علاقه‌ی خودش رو می‌دید و می‌گفت که با این شرایط ما برنده‌ایم و طرف مقابل اصلاً حامی نداره...

در شب آخر تبلیغات برای انتخابات مادر، پدر و خواهرم توی این تجمعات حضور پیدا کردن، زمانی که به خونه برگشتن، مادرم با آب و تاب در مورد این شور و حال موجود در خیابون‌ها تعریف می‌کرد و خوشحال بود که همچین شوری درون مردم به وجود اومده، در ادامه من هم به اتفاق یکی از رفیق‌هام به سطح شهر رفتیم و واقعاً از این جوی که بین مردم به وجود اومده تعجب کردم و قسمت جالب ماجرا این بود که هم من و هم مادرم ادعا داشتیم که طرفداران نامزد مورد علاقه‌ی ما دارای اکثریت مطلق جمعیت حاضر در خیابون‌ها بوده.

همون شب بعد از اینکه مادرم گفت نمی‌دونی چقدر باحال بود، خطاب بهش گفتم که این شور و حال خیلی خوبه، اما من از روز بعد از انتخابات می‌ترسم.
از اون زمان تا اکنون که تقریباً 8 ماه می‌گذره، هر 2 طرف موجود در ماجرا به نحوی در پی این هستن که ثابت کنن، طرفداران ما بیشتر از شماست و ما بی‌شماریم...
حتی در صحبت‌ها و بیانیه‌های خودشون هم این نکته رو به وضوح اعلام می‌کردن که در پی اثبات این قضیه هستند، از خس و خاشاک بگیر تا بیانیه‌ای که در اون خواستار این شده بودن که هر 2 طرف ماجرا در 2 نقطه‌ی تهران جمع شوند تا معلوم بشه طرفداران کدوم طیف بیشتر از دیگری‌ست.

آنقدر این قضیه عنوان شد، تا حتی کار به بازی با احساسات مردم و بعد بازی با دین مردم کشید، فقط برای اینکه اثبات کنند ما بی‌شماریم!!!

تمام این صحبت‌ها مقدمه‌ای بود بر آنچه که در ادامه می‌خواهم عرض کنم:

روزی که تیم تراکتورسازی تبریز به لیگ‌برتر فوتبال کشور راه یافت، بدون شک بسیاری از ایرانیان از اینکه تیمی با قدمت فراوان و تماشاگرانی پر شور به سطح اول فوتبال ایران راه پیدا کرده، خوشحال بودند.
بازی‌های این تیم که در استادیوم یادگار امام تبریز برگزار میشه، از ابتدا شاهد جمعیت عظیمی بود که برای دیدن بازی تیم محبوبشون به استادیوم میان و این شور و شوق مردم تبریز در جهت حمایت از تیم شهرشون، تحسین تمام دست‌اندرکاران فوتبال ایران رو برانگیخت.

اما افرادی که همیشه می‌خوان از جو موجود به نفع خودشون استفاده کنن، شروع کردن به بازی با احساسات مردم استان‌های ترک‌نشین ایران و حمایت از تیم تراکتورسازی تبریز رو فراتر از فوتبال نشون دادند و کار رو به بحث‌های قومیتی کشاندند.

بسیاری از افراد که از این توطئه خبر نداشتند درگیر این مباحث شدند، به طوری که هموطنان آذری زبان ایران برای اثبات ما بی‌شماریم، استادیوم رو پر می‌کردند و در ادامه در برنامه‌های تلویزیونی این شور و اشتیاق به مردم نشان داده میشد، به طوری که در نظرسنجی برنامه 90 با 54 درصد آراء دارای پر شورترین طرفداران ایران شناخته شدند.

این قضیه بستری شد برای آنان که برای این زمان برنامه‌ریزی کرده بودند و با بیان اینکه فارس‌ها هویت و فرهنگ ندارند و ما دارای فرهنگ و هویت هستیم، یا اینکه تمام هویت ایران از ما ترک‌ها گرفته شده، یا 35 میلیون ترک در ایران وجود داره و ... طرفداران این تیم تبریزی رو نسبت به تیمشون متعصب‌تر کرد، طوری که دیگه برای حمایت از تراکتور فقط به جنبه‌ی فوتبالی نگاه نمی‌کردن، بلکه تراکتور رو نماد آذری‌ها و ترک‌ها می‌دونستند و می‌خواستند ثابت کنند: ما بی‌شماریم!!!

برنامه‌ی 90 نظرسنجی دیگری مطرح کرد، با این عنوان که پرطرفدارترین تیم ایران کدام تیم است؟ و بعد از استقلال و پرسپولیس، تیم‌های تراکتورسازی تبریز، سپاهان اصفهان و شاهین بوشهر نیز حضور داشتند.

اما نتیجه‌ی نظرسنجی چیزی نبود که به مذاق دوستان ترک خوش بیاد، چون تراکتور با 203 هزار رأی و 11 درصد آرا بعد از پرسپولیس با 51 درصد و استقلال با 33 درصد در جایگاه سوم قرار گرفت.

خب این برای افرادی که به آنها القاء شده بود که تراکتور نماد قوم ترک هست، قابل پذیرش نبود.

حال چیزهایی که این روزها می‌بینم، چیزی نیست جز توهین‌هایی که مستقیماً فارس‌ها و ترک‌ها به یکدیگر می‌کنند و با اینگونه بحث‌ها می‌خواهند خود را بی‌شمار جلوه داده و رقیب را از میدان بیرون کنند.

در آخر باید عنوان کنم که من به سرانجام این قضیه زیاد خوشبین نیستم و با توجه به کانون‌های قدرتی که در اطراف 2 تیم پر طرفدار پایتخت وجود داره، سرانجام این شور و اشتیاق چیزی جز سرخوردگی هموطنان آذری زبان ما نیست و این همان چیزی است که کانون‌های تفرقه افکن می‌خواهند.

باید توجه داشت که تمام قومیت‌ها شامل ترک، کرد، بلوچ، فارس، لر، عرب و ... و تمام اقوام کشور شامل آذری، خراسانی، مازنی، سیستانی و ... همه ایرانی هستیم.
کاری نکنیم که باعث ویرانی ایران شود.

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 8:30 قبل از ظهر | لینک  | 

-«چه می‌کنی؟ چه می‌کنی؟
درین پلید دخمه‌ها،
سیاه‌ها، کبودها،
بخارها و دودها؟

ببین چه تیشه می‌زنی
به ریشه‌ی جوانیت،
به عمر و زندگانیت.
به هستیت، جوانیت.

تبه شدی و مردنی،
به گورکن سپردنی،
چه می‌کنی؟ چه می‌کنی؟»

-«چه می‌کنم؟ بیا ببین
که چون یلان تهمتن،
چه سان نبرد می‌کنم.
اجاق این شراره را
که سوزد و گدازدم،
چو آتش وجود خود،
خموش و سرد می‌کنم.

که بود و کیست دشمنم؟
یگانه دشمن جهان.
هم آشکار، هم نهان.
همان روان بی‌امان،
زمان، زمان، زمان، زمان

سپاه بیکران او:
دقیقه‌ها و لحظه‌ها.
غروب و بامدادها.
گذشته‌ها و یادها.

رفیق‌ها و خویش‌ها.
خراش‌ها و ریش‌ها.
سراب نوش و نیش‌ها،
فریب شاید و اگر،
چو کاشهای کیشها.
بسا خسا به جای گل،
بسا پسا چو پیشها.
دروغهای دستها،
چو لافهای مستها،
به چشمها، غبارها،
به کارها، شکستها.
نویدها، درودها.
نبودها و بودها.

سپاه پهلوان من،
به دخمه‌ها و دامها:
پیاله ها و جامها،
نگاهها، سکوتها،
جویدن بروتها.
شرابها و دودها،
سیاهها، کبودها.

بیا ببین، بیا ببین،
چه سان نبرد می‌کنم
شکفته های سبز را
چگونه زرد می‌کنم»


مهدی اخوان ثالث-دفتر زمستان

نمی‌دونم چرا دوباره دلم گرفته، شاید واسه اینه که دوست دارم خودم رو اذیت کنم.

اما می‌دونم که گرفتن دل دست خودم نیست.

دلم می‌خواد سفره‌ی دلم رو بریزم رو دایره، اما نمیشه، نمی‌تونم.

اصلاً اینجوری خیلی بهتره.
نوشته شده توسط مخمل در ساعت 11:58 بعد از ظهر | لینک  | 

روزی که گذشت واسه من مثل تمام روزهای دیگه بود، عادیِ عادی

در حالی که شاید نباید اینجوری می‌بود...

جریان از چه قراره؟


صبح مثل هر روز دیگه‌ای از خواب بیدار شدم، صبحانه‌ام رو خوردم و به جایی رفتم که به تازگی واسه خودم سرگرمی پیدا کردم.
یک مغازه‌ی فروش کامپیوتر که هر روز واسه کمک میرم اونجا
امروز زیاد سرمون شلوغ نبود، ولی 2 تا کامپیوتر بود که باید ویندوز عوض می‌کردم
در حال عوض کردن ویندوز بودم (چقدر از عوض کردن ویندوز بدم میاد [نیشخند]) که به بخشی رسیدم که باید ساعت و تاریخِ سیستم رو تنظیم می‌کردم
زمانی که می‌خواستم تاریخ رو تنظیم کنم، به تقویم رجوع کردم که ببینم امروز چندم نوامبره (اصولاً تاریخ کامپیوترها بر اساس میلادی تنظیم میشه) که با تعجب دیدم 8 نوامبره

باورم نشد، تاریخ گوشیم رو نگاه کردم، بله درست بود
امروز 17 آبان 1388 بود (گوشی من تقویم هجری شمسی داره [نیشخند])

یعنی واقعاً یک سال دیگه بزرگ شدم؟

یعنی امروز روز تولد من بود؟ چرا هیچ فرقی با روزهای دیگه نداشت؟

فقط امروز 22 سالگی تموم شد و وارد 23 سالگی شدم، یک سال دیگه هم گذشت.

حتی هیچ کس هم متوجه نشد که امروز چنین اتفاقی افتاده.

دوست ندارم که بیشتر از دنیای واقعی تو دنیای مجازی کسی بهم تبریک بگه تولدم رو

اصلاً از این تبریک گفتن‌ها و این کارها خوشم نمیاد ولی حداقل انتظار دارم که خانواده‌ام یادشون باشه که چنین روزی وجود داره.

هرچند امسال خودم هم یادم رفته بود که چنین روزی وجود داره و این روز چرا باید واسه من اهمیت داشته باشه.

بگذریم.....

زندگی داره قشنگ و قشنگ‌تر میشه ......

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 1:30 قبل از ظهر | لینک  | 

بعضی وقت‌ها خیلی دوست داشتم که مطلب جدیدی توی وبلاگم بزارم.
اکثر اوقات موضوع هم داشتم و ساعت‌ها باهاش کلنجار می‌رفتم که چی بنویسم، ولی باز هم وقتی می‌خواستم بنویسم یا تنبلی می‌کردم، یا حالش رو نداشتم یا ....

تو این مدت موضوع‌های زیادی رو ننوشتم و مطمئناً از دست رفته، ولی اونهایی رو که واسم مهمه می‌نویسم که بعداً یادم نره.

اولین موضوعی که بهش فکر کردم، تصمیم‌گیری واسه آینده‌ی زندگیمه.
من نمی‌خوام اونجوری که خانواده می‌خوان زندگی کنم، من می‌خوام خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم.
تصمیم گرفتم حالا که سال آخر دانشگاه هستم، واسه کارشناسی ارشد بخونم.
می‌دونم که خیلی مسیر سخت و پر فراز و نشیبیِ، می‌دونم که این راه ممکنه به سرانجام نرسه، ولی ارزش تلاش کردن رو داره.

احتمالاً از هفته‌ی دیگه سفت و سخت می‌افتم دنبالش، با اینکه شانس قبولی امسال رو خیلی پایین می‌دونم.
اگه امسال قبول شدم که هیچ، وگرنه واسه سال آینده که سال سرنوشت سازه واسم، برنامه‌ی کامل و جامعی دارم.

دومین مورد که نمی‌تونم ازش بگذرم اینه که توی هفته‌ی گذشته بچه‌ی خواهرم به دنیا اومد و من واسه اولین بار دایی شدم.
بیشتر از این نمی‌تونم توضیح بدم که واسه من خیلی عزیز و دوست داشتنیِ

امیدوارم بتونم نقش دایی بودن رو خوب ایفا کنم

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 2:59 قبل از ظهر | لینک  | 

دوست دارم بنویسم، اما نمیدونم از چی و از کجا بنویسم

مشکلاتم با پدرم تا حدودی رفع شده ولی کامل حل نشده.
اون روز پدرم اومد باهام صحبت کرد و از دغدغه هاش توی جوونی واسم گفت، از اینکه دوست داشته وقتی که بچه دار میشه با بچه اش اختلاف نسلی نداشته باشه.
دغدغه ای که دغدغه ی منم هست، یکی از ترسهام واسه زندگی آینده همینه.
اما این روزها اختلافم با پدرم روز به روز داره بیشتر میشه، چه در مسائل شخصی، چه در مسائل سیاسی و ...
دیروز میگفت فلانی رو دیدم گفته که داریم یک دوره کارآفرینی میزاریم به پسرت بگو حتماً بیاد شرکت کنه که فردا هرکاری بخواد بزنه این به دردش میخوره.
یا شبی در مورد یک مسئله ی کاری که من اصلاً هیچ اعتقادی بهش ندارم صحبت میکنه و طوری برخورد میکنه که من حتماً باید برم اونجا و کاری رو انجام بدم که نه دوست دارم و نه از محیط اونجا لذت میبرم.
حالا پدر من که چنین دغدغه ای توی جوونی اش داشته به سرعت داره از من دور میشه، حالا با توجه به اینکه منم توی خیلی از خصوصیات با پدرم مشترکم چه جوری میتونم چنین دغدغه ای نداشته باشم؟

مسئله ی بعدی اینه که نمیدونم چرا هرکی یه جا کار درست رو میکنه دیگران یا مسخره اش میکنن یا اینکه کاری میکنن که اون هم کار اشتباه رو انجام بده.
میخواستم توضیح بدم ولی دلم نیومد.

شاید کاری که من میکنم اشتباهه و کار دیگران درست، بالاخره فعلاً هم من دارم کار اونها رو انجام میدم

دلم میخواست از بقیه ی دغدغه هام هم بنویسم ولی دوست ندارم جو اینجا عوض بشه

بعضی مسائل رو نمیشه به کسی گفت یا حتی جایی نوشت

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 2:17 قبل از ظهر | لینک  | 

امروز اولین روز ماه رمضان بود

همون اول سال یک جورایی با خودم فکر میکردم که امسال سال خوبی باشه واسم، هرچند تا اینجا زیاد خوب نبوده

نه اینکه بد بوده باشه، اما حداقل این 2-3 ماه اخیر زیاد خوب نبوده، ولی از بابت چیزهایی که دیدم و اون چیزهایی که به طرز فکرم اضافه شده میتونم بگم خوب بوده.

حالا این ماه رمضونی میخواد خیلی خوب بشه
یعنی اولش که خیلی خوب بوده، امیدوارم تا آخرش خوب باشه

نمیدونم که توی این یک سالی که گذشته از پارسال ماه رمضان تا امسال چه کار خوبی انجام دادم که شامل این لطف بزرگ شدم.
هرچی فکر کردم به جایی نرسیدم، شاید یکی از کارهایی که موجب این لطف بزرگ شده این باشه که با تمام مشکلات و اتفاقهایی که واسم رخ داده (از جریانات سیاسی بگیر تا مشکلات ریز و درشت کاری و خانوادگی) باز هم امیدم رو از دست ندادم و اعتقادم به خدا که کم نشده، شاید حتی زیادتر هم شده باشه.
یک جور دیگه هم میشه به این قضیه نگاه کرد و اونم اینه که من هیچ کار درست و حسابی نکردم تو این 1 سال، حتی از خیلی چیزها که میتونست منو به خدا نزدیک تر کنه جدا شدم ولی خدا میخواد مرام کش کنه منو
میخواد بگه اگه تو ما رو فراموش کردی، ما کسی رو فراموش نمیکنیم.

در هر صورت الآن خیلی خوشحالم و مثل چند سال قبل که واقعاً مهمونی خدا رو حس میکردم امسال هم واقعاً دارم مهمونی خدا رو حس میکنم

حالا دلیل این خوشحالی چیه؟

دلیلش اینه که توفیق واسم پیش اومده که امسال ماه رمضان واسه افطار برم به زائرهای امام رضا خدمت کنم
اونم نه چند روز در این ماه، بلکه هر شب
میدونم که من لایق این لطف و رحمت خدا نیستم و این توفیق از سرم زیاده، ولی فقط میتونم بگم ممنونتم خدا

امیدوارم که بتونم از این لطف بزرگی که امام رضا و خدا در حق من انجام دادن به خوبی استفاده کنم

نوشته شده توسط مخمل در ساعت 2:0 قبل از ظهر | لینک  |